تبليغاتX
...زندگی با عروسکهای صحنه
zoot

اسم این عروسک zoot (زوت) هست...كه البته من فقط از روي اصلش اونرو دوباره ساختم.

زوت يكي از چندين و چند شخصيت محبوب برنامه موفق آمريكايي ماپت شوئه؛ يك نوازنده ي ساكسيفون هميشه دپرس و بسيار كم حرف با يك لحن شيرين ولي صد البته جملات پرمعني و پرمغز در حد خودش!

 ماپت شو يا بقول كارگردان تاتر عروسكي بهروز غريب پور،  "مروسك شو"، موفق ترين برنامه ي عروسكي تلويزيوني تابحال بوده كه پايه هاي ورودش به تلويزيون از اواخر دهه ي 60 و اوايل هفتاد شروع ميشه و بعد با نام اصلي "The Muppet Show" از سال 1976 شروع به پخش ثابت ميكنه.

 جيم هنسون كارگردان اين مجموعه و خالق و بازي دهنده ي كرميت -شخصيت عروسكي اصلي اين مجموعه- نام "ماپت" (muppet) رو روي اين نوع از عروسكها گذاشت...مقصود عروسكهايي هستند كه صورتشون از دو نيمكره جدا از هم تشكيل ميشه و يا ميشه لااقل گفت كه قابليت حركت فكها رو دارند و با دست از درون سر هدايت ميشند.

مطمئن باشيد اگر ماپت شو رو ريز بينانه ببينيد هرگز نميتونيد انكار كنيد كه اين آدمها با عروسكهاشون جادو كردند! بقول يكي از دوستان انگار اين عروسكها هستن كه دارن به بازي دهنده هاشون كمك ميكنند! عروسكهايي كه برخلاف عروسكهاي تلويزيوني خودي، وفتي صداشون رو نشنويد هم ميتويند منظورشون رو بفهيد و حس نكنيد كه فقط انگار دارند آدامس ميجوند! متاسفانه اكثر عروسك گردانها در كارهاي تلويزيوني ضعفشون اينه كه فقط ميتونند رو صحبتهاي صدا پيشه فكهاي يكنواخت بزنند يا فقط يك ريتم فك زدن رو در آوردند مرتب تكرار كنند...صدا پيشه ها كسايي هستند كه هميشه بنظر ميرسه ضعفهاي زياد عروسك گرداني رو پر ميكنند!

ولي اين مشكل در ماپت شو يا اصلا نيست و يا يه حداقل ميرسه لااقل به اين دليل كه خود صداپيشه عروسك گردان هم هست...ولي از نظر ديگه ما حركت رو در ماپتهاي جيم هنسون منحصر به فكشون نميبينيم! عروسكي بنام ليپس در گروه موسيقي ماپت شو هست كه ترمپت ميزنه و انگشتانش بدون دخالت مستقيم دست انسان روي دكمه ي ترمپت حركت ميكنه و زماني كه در ترمپتش ميدمه بخاطر فشار ناشي از دميدن ابروها و چشمهاش جمعتر ميشند!!! و اين فقط يكي از خواص عجبيب اين ماپتهاست!

البته يك چيزي رو بايد خدمتتون عرض كنم و اونهم اينه كه بهتره در كار تلويزيون عروسكي زياد دنبال وجه ي هنري نباشين!!! وجه ي هنري رو بريد در تاتر عروسكي جستجو كنيد! البته به استثناي ماپتها و چند تا كار ديگه از همون خونواده مثل "sesame street" كه بعدها حتما راجع بهشون بيشتر صحبت خواهم كرد.

تا بعد....

*عروسكي كه شما تحت عنوان زوت در اين عكس ميبينيد از روي زوت سري پنج ماپت شو ساخته شده اينرو به اين علت ميگم كه زوت هم مثل بيشتر ماپتها در هر سري تغييرات زيادي داشته.

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 3:43 توسط علی اعتصامی فر |

سلام!

مدتها بود که وبلاگ رو بروز نکرده بودم!

راستش رو بگم مدتها بود که اصلا به وبلاگم سر هم نمیزدم! تصو میکردم تایحال دیگه چیزی ازش باقی نمونده باشه و حذفش کرده باشند!

امروز که بعد از مدتها سر زدم خیلی امیدوام شدم! با اینکه برای اینهمه مدت پابرجایی وبلاگ بازدیدها بسیار کم هستن ولی کامنتهای آخرین پستم واقعا آدمو دلگرم میکنن!

کلی لذت بردم وقتی دیدم آدمهایی هستند که با وجود فاصله ی زیادشون با من انگار که دست من رو محکم گرفتند تا بگن ما با هم همدلیم!

همه ی دوستان با احساس و مهربان خودم فوق العاده سپاسگزار هستم و میخوام بهشون بگم که اگر اینهمه مدت نبودم حالا دوباره با دست پر برگشتم و کلی مطلب جدید دارم که میخوام وبلاگم رو باهاشون دوباره راه بندازم!

چند هقته ی پیش دوستم سام دوربین عکاسیش رو آورد که از خودمون و چند تا از عروسکها عکسهایی بگیریم تا برامون بمونند به یادگاری!

میخوام یکیشون رو اینجا بگذارم تا شما هم ببینید و هر چه که دوست دارید راجع بهشون بنویسید...البته غبطه میخورم که خیلی از عروسکها اونموقع یا درحال تعمیر بودند یا نمیه کاره و یا سر ضبط و نتونستن در عکسهای ما حضور داشته باشند! تو فرصتهای بعدی حتما همه با هم یک عکس دسته جمعی خواهیم گرفت!!!

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 3:11 توسط علی اعتصامی فر |

صبح ميشه و من مثل هميشه راهي محل ضبط برنامه ميشم. عروسكم نويد رو هم مثل هر روز با خودم به خونه ميارم و صبحها  ميبرمش سر ضبط برنامه. اونقدر بهش وابسته شدم كه تحمل دوريش رو ندارم و هميشه با اجازه ي كارگردان ميارمش خونه هر كسي كه واقعا عاشقانه اهل نمايش و نمايش عروسكيه حرف منو خوب ميفهمه عروسكي كه ميسازيش يا ميگردونيش عين بچه ي خودت ميمونه.

خيلي تلاش ميكنم تا چشمم به چشم مردمي كه هر روز با نگاههاي تمسخر آميزشون منو تا رسيدن با سر كارم همراهي ميكنن نيفته. سر ضبط كار ميرسم يكه پلان خارجي داريم مشغول ضبطيم يه ماشين ترمز ميكنه و با كمال پروريي ميپرسه چه خبره؟ "عروسك بازيه؟؟؟" من آدمي هستم كه كه كارم عشقمه. تمام وجودمه؛ براش از روح و جسمم مايه ميگذارم و اگه نذارم شخصيتم زنده نخواهد شد. ساخت اين عروسكها يه نوع آفرينشه انگار به يه جسم بي جون روح ميدمي بهش وجود ميدي شخصيت و هويت ميدي و خدا ميدونه آدم در اين راه به چه حقايقي ميرسه حقايقي كه در تصورات بسته و محدود بعضي از آدمها هرگز نميگنجه و فكر ميكنن ما با عروسك بازي ميكنيم و نمي دونم تا كي بايد به اين مردم توضيح بدم كه از اين عروسك تا اون عروسك پشت ويترين چقدر فاصلست اين يه خرس پوليشي نيست كه هر وقت كثيف ميشه بندازيش تو ماشين و از بند رخت آويزونش كني!!

نمايش عروسكي قدمت فوق العاده بالايي داره قبل از اينكه بازيگر زنده وجود داشته باشه عروسكها بازيگري ميكردند! هزاران افسانه در مورد عروسكها تو ملل مختلف وجود داره كه همه حاكي از اين هستند كه عروسكا موجوداتي با انرژي هاي عجيب و غريبي هستند. ميدونين؟ اينو وقتي با تمام وجودتون حسش ميكنين كه از نزديك حركات هنرمندانه ي يك عروسك گردان رو با عروسكش ببينيند وقتي كه از نزديك ببينيد عروسك گردان روحش رو از طريق داستاش به عروسكش هديه ميكنه و زندش ميكنه. وقتي كه با گريه ي عروسكم اشك ميريزم و گريه ميكنم وقتي كه با خندش منهم ميخندم و از وجودش زندگي رو بيرون ميارم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 20:14 توسط علی اعتصامی فر |

سلام!

مدتیه که بروز نکردم داشتم فکر میکردم که این بار که اومدم باید راجع به چی بنویسم!

حرفهای زیادی دارم برای گفتن تو این چند سال که زندگی با عروسکهای صحنه رو آغاز کردم و پدر ژپتوی کلی عروسک کوچک و بزرگ شدم کلی حرف نگفته دارم برای زدن! فکر میکردم ممکنه این وبلاگ بازدید زیادی نداشته باشه چون نمایش عروسکی و عروسکهای صحنه ای دیگه جزو چیزایی شدن که مردم از کنارشون به راحتی رد میشن و با خودشون لحظه ای تامل نمیکنن که واقعا در دنیای اینها چی میگذره؟!

راستش زیاد هم برای من مهم نیست که هر روز یه کوله بار کامنت جمع کنم؛ مهمه اینه که حرف دلم رو میزنم و شاید از میون این بازدید کننده ها یکی ایستاد تا كمي روي دنياي من تامل كنه!

از وقتي كودك بودم براي خودم يك دنيا ساخته بودم  جداي از دنياي ديگران جدا از دنياي پر هياهو و شيطنت آميز پسر بچه هاي همسن و سال خودم! خب براي دوستام كمي عجيب بود كه از هفت تير متنفر بودم و يا علاقه اي به هيولاهاي ترسناك نداشتم!

 به هر چيزي كه اطرافم بود شخصيت داده بودم . وقتي حدود پنج سال داشتم دزدكي وارد انبار خونه ميشدم و از تكه اسفنج بزرگي كه مادرم نگه داشته بود با قيچي يك تكه جدا ميكردم و همونجا مينشستم و ازش عروسك ميساختم لباسهاي بچگيمو هم به هر ترفندي كه ميشد كهنه ميكردم تا اجازه داشته باشم براي عروسكهام لباس داشته باشم  كلي عروسك ساخته بودم با كلي شخصيت جور واجور حيف كه خيليهاشون ديگه نيستند...

اين آغاز راه من بود يك راه دور و دراز كه پاياني نداشت گذشتن از دروازه ي واقعيت و ورود به دنياي زيباي فانتزي و تخيل! دنيايي كه درش همه چيز و همه كس شخصيت دارند دنيايي كه كمتر ميشه وجوه واقع گرايانه ي اين جهان رو بهش نسبت داد.

الان حدود چهارده پونزده سال از اون موقع ميگذره و من در آستانه ي ورود به دانشگاه هستم! خوشحالم كه تجارب زيادي كسب كردم در زماني كه حتي نبايد به فكر اين مسائل مي بودم! كلي سختي كشيدم تا به اين چيزها رسيدم و الان خيلي چيزها پيش روي من روشن تر از اونيه كه بايد باشه!

راستي! دارم يك روي يك شخصيت جديد كار ميكنم! يه بچه غول شيطون و تا حد زيادي گيج! ولي مهربون اسم اين بچه غول "غول بچه" هست!!!كاريه كه دوستش دارم! كاملا بداهه بود و ساختش هم يك اتفاق كاملا تصادفي! اميدوارم خوب از آب در بياد

تا بعد...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:36 توسط علی اعتصامی فر |

سلام! اين داستان زماني به ذهنم آمد كه داشتم به يك موسيقي گوش ميكردم!!! نثر قوي اي نداره براي اينكه دوست داشتم همه چيزش در لحظه اتفاق بيفته و كلمات رو مستقيما از ذهنم منتقل كنم ولي به هر حال سرگذشت جالبي داره اين لبخند حك شده روي صورت يك عروسك!

يك اتاق تاريك و يك عروسك با لبخندعروسكيش بي جان كنج اتاق خالي و تاريك!

باريكه ي نوري از پنجره وارد ميشه و راهشو به سمت عروسك ادامه ميده.

عروسك به سختي چشماشو باز ميكنه و سعي ميكنه با پاهاي سخت و كرختش بلند بشه. به منبع نور خيره ميشه آرامش و شادماني در چهره ي عروسكي كه تا چند لحظه پيش بي جان بود كاملا پيداست.

راهشو به سمت بيرون اتاق كج ميكنه دوست داره دنياي زيبايي رو كه ازآدمها تو ذهنش ساخته با نگاه مشتاق خودش ببينه.

در باز ميشه و عروسك فكر ميكنه ارباب سازندش بيرون داره با عروسكهاي ديگه عشقبازي ميكنه.

بيرون انبار تاريك گوشه ي پياده رو عروسك ساز داره داره عروسكي رو حركت ميده مردم هم از كنارش رد ميشن بعضي ها بي تفاوت بعضي ها هم از سر ترحم سكه ي رو در كلاه جلوي مرد عروسك ساز مي اندازن و ميرن.

كمي اونطرف تر دو جوون دارن از دست يك پسر بچه كيفشو ميگيرن پسر بچه ياراي مقاومت نداره به زمين ميفته اونقدر آسيب ديده كه نمي تونه بلند شه و بره دنبال كيفش جوونها خوشحال و راضيتمند به راهشون ادامه ميدن و پسرك همچنان داره گريه ميكنه.

مرد عروسك ساز متوجه عروسك ميشه و به سرعت مياد سمتش با نگراني بهش ميگه:

-تو اينجا چي كار ميكني؟ اين بيرون براي تو جاي خطرناكيه!

-از تاريكي خسته شده بودم ميخواستم بيام بهشت شما آدمها رو ببينم بابا! اينجا همون جاييه كه همه با هم به خوبي و خوشي تا آخر عمر زندگي ميكنن؟!

-پسرك ساده ي من اون دنبال اون بهشت فقط تو دنياي كودكانه ي خودت بگرد توي قصه ها اصل زندگي يه چيز ديگست زندگي تو اين دنيا سخته خيلي سخت تر از اونكه در ذهنت ساختي! زندگي زياد هم شيرين نيست!!!

-بابا؟ چرا داري با اون يكي عروسك پول ميگري چرا داري مردمو با اون ميخندوني؟

-ديگه نميشه فقط هنرمند باقي موند و عاشق زندگي خرج داره! برو توي انبار بمون فقط تو از تمام عروسكهام باقي موندي!  برو و در بهشت روياهات سير كن اينجا جاي تو نيست!

ديگه اثري از باريكه ي نور نيست

يك اتاق تاريك! و يك عروسك با لبخند عروسكيش بي جان كنج اتاق تاريك...!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:59 توسط علی اعتصامی فر |

پيام ايماني‌خوشخو به جشنواره تئاتر عروسكي تهران:

جان دادن به عروسك كوله‌باري از عشق مي‌خواهد

خبرگزاري فارس: معاون هنري وزارت ارشاد در پيامي به مناسبت آغاز جشنواره تئاتر عروسكي آورده است: جان دادن به عروسك و قدم نهادن در راه پر فراز و نشيب خيال‌سازي، كوله‌باري از عشق مي‌خواهد و ايمان، قصه عروسك‌ها و همراه شدن با آن‌ها گذر از زندگي ماشيني مدرن امروز ماست.

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از ستاد خبري دوازدهمين جشنواره بين‌المللي تئاتر عروسكي – مبارك، معاون هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در پيامي به مناسبت آغاز اين دوره از جشنواره بين‌المللي تئاتر عروسكي، روزهاي خوش تئاتر عروسكي را پردوام آرزو كرد.
متن پيام وي به اين شرح است: نمايش عروسكي از همان آغاز، رسالت سترگي بر دوش داشته است. هنرمند، عروسك را وسيله‌اي قرار داد براي بيان آنچه دوست مي‌داشت و در جهان واقعي به آن دسترسي نداشت. چوب و پارچه و رنگ و نقش، همه و همه دست به دست هم دادند تا ذهن خيال‌پردازانه هنرمند از همين اشياي به ظاهر ساده، جهاني خلق كند مملو از رمز و راز و شگفتي و در ترسيم اين جهان شگفت تا آنجا پيش رود كه ما مرز ميان خيال و واقعيت را كم كنيم. با شادي اين اشياء به هم پيوسته شاد شويم و با غم آن‌ها غمگين.
ايماني در ادامه پيام آورده است: جان دادن به عروسك و قدم نهادن در راه پر فراز و نشيب خيال‌سازي، كوله‌باري از عشق مي‌خواهد و ايمان، قصه عروسك‌ها و همراه شدن با آن‌ها گذر از زندگي ماشيني مدرن امروز ماست، گذر از دلمشغولي‌هاي روزمره و درگيري‌هاي هر ساعته‌اي كه هر روز ما را از خيال دورتر و به واقعيت نزديك‌تر مي‌كند.
در اين پيام آمده است: جشنواره بين‌المللي تئاتر عروسكي، سر فصل مباركي است براي همراه شدن با روزگار كودكي، روزگاري كه به نظر مي‌رسد امروز بيشتر از هر روز ديگر با آن فاصله گرفته‌ايم.اينجانب برگزاري دوازدهمين دوره جشنواره بين‌المللي تئاتر عروسكي تهران – مبارك را به همه ميهمانان ايراني و خارجي اين گردهمايي بزرگ تبريك گفته و آرزو مي‌كنم روزهاي خوش تئاتر عروسكي همچنان پردوام باشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 13:28 توسط علی اعتصامی فر |

 

نگاهی به «رنگین كمان» از شبكه ۵

 

 

 

 

 

اگر بپرسیم در حال حاضر معیار سنجش كیفیت برنامه‌های كودك و نوجوان در كشور ما چیست، با وضع كنونی تنها یك پاسخ برایش متصور است: آموزنده بودن. راستی چرا چنین است؟ چرا سن كم مخاطبان خود را بهانه می‌كنیم تا بر سطحی بودن خود سرپوش بگذاریم؟ چه كسی گفته كودك توانایی درك لایه‌های زیرین و ناخودآگاه یك اثر عمیق را ندارد و باید برایش در سطحی‌ترین شكل ممكن همه چیز را توضیح داد و از راه بیان مستقیم، او را تعلیم و تربیت كرد؟ بهترین آثار امروز كودك در دنیا ارزشمندترین فیلم‌هایی را كه برای بزرگسالان ساخته می‌شود به رقابت می‌طلبند و همان اندازه كه كودكان را مجذوب خود می‌كنند، بزرگسالان را هم به تماشا وامی‌دارند.
نگاهی به برخی برنامه‌های كودك و نوجوان در سال‌های گذشته كشور خودمان نمایانگر چنین واقعیتی است كه ما خود نیز در این سطح از موفقیت قرار داشته‌ایم. مدرسه موش‌ها، خونه مادربزرگه، قصه‌های تابه‌تا،كلاه قرمزی و پسرخاله، آیا تماشاگر این آثار ماندگار كودك تنها كودكان بودند؟ با وجود این كه چنین آثاری بارها از تلویزیون پخش شده‌اند، باز هم پخش تكراری‌شان غیر قابل قیاس با ساخته‌های امروزی كودك و نوجوان سیماست.
حتی همان خانم‌های مهربان مجری كه بدون تحرك اضافی چند كلمه‌ای برایمان سخن می‌گفتند و برنامه‌هایی را كه قرار بود ببینیم، معرفی می‌كردند در رده بسیار بالاتری نسبت به اجراهای پر سروصدا و مثلا شوخ‌وشنگ اما بی‌تناسب با روحیه واقعی كودك هستند كه در برنامه‌ای همچون «رنگین‌كمان» شاهد آن هستیم. آیا آن معرفی ساده مجریان گذشته بهتر بود یا این عبارت منظوم مدام تكرار شونده رنگین كمان كه: اگه می‌خواید شاد بشید/ مثل گل‌ها وا بشید/ بیاید با هم بشینیم/ یه برنامه ببینیم...؟ در سری جدید رنگین‌كمان به جای عمو پورنگ كه با وجود شوخ‌و‌شنگ بودن بیش از حد، از ارزش‌های اجرایی خوبی برخوردار بود و توانایی نشاندن مخاطب پای برنامه را داشت، با شخصیت‌های دایی، نیما و عروسك پنگول مواجه‌ایم. هیچ یك از این سه هم شخصیت بخصوصی ندارند. حتی پنگول با این‌كه گربه است تفاوتی با یك عروسك انسانی ندارد. بگذارید این عروسك را با یك نمونه موفق شبیه خودش مقایسه كنیم: مخمل. در برنامه عروسكی «خونه مادربزرگه» مخمل یك گربه به تمام‌معناست. تنبل، بدجنس، زیرك و شكمو كه مدام چشمش به دنبال جوجه‌های مهمان مادربزرگه است. كودك هر آنچه را باید بیاموزد از این گربه می‌آموزد آن هم به صورت غیرمستقیم نه مثل پنگول در رنگین‌كمان كه روی جزوه‌های نیما نقاشی كشیده و از ابتدای برنامه كودك قرار است توسط دایی و نیما این‌گونه نصیحت شود كه: بچه‌ها روی كاغذ سفید نقاشی بكشید نه نوشته‌های بزرگترها!
تیپ دایی در رنگین‌كمان هیچ وجه مثبتی در خود ندارد و گویا تنها برای خنده گرفتن از مخاطب در برنامه گنجانده شده، اما حتی در این تنها مسوولیت خود هم موفق نیست. دایی نمی‌تواند مخاطبش را بخنداند و تنها كاری كه انجام می‌دهد تلاش برای خنداندن او است. این را بگذاریم در كنار آن پیام‌های آشكار كه می‌خواهند بچه‌های ما را تربیت كنند. ممكن است گفته شود دایی این كارها را انجام می‌دهد كه كودك یاد بگیرد، انجام ندهد. اما این تنها بهانه‌ای بیش نیست. دایی اینجا خودش موضع یك بزرگسال نصیحت‌گر را دارد.
بحث دیگر زنده بودن این‌گونه برنامه‌های تكراری است كه كوچك‌ترین تلاشی هم برای خروج از این قالب كلیشه‌ای مثلث مجری، عروسك و كودكان مهمان ندارند. چه اصراری به پخش زنده است؟ اینجا كه باید نیاز مخاطب خردسال از بزرگسال تمایز داده شود، نمی‌شود و آنجا كه بحث عمق و بیان غیرمستقیم است و نباید میان كودك و بزرگسال تفاوت چندانی قائل شد، تأكید می‌شود بر این‌كه نیاز كودك متفاوت از نیاز بزرگسال است و برنامه‌هایی ساخته می‌شود كه نه فقط هیچ بزرگسالی نمی‌تواند دقایقی از آن را تحمل كند كه كودك هم تنها از روی اجبار این‌كه به هر حال دوست دارد برنامه كودك ببیند، پای آن می‌نشیند.
رنگین‌كمان اگر زمانی به خاطر معرفی چهره متفاوتی در اجرا با نام شخصیت عموپورنگ اتفاق تازه‌ای در نوع برنامه‌سازی كودك در تلویزیون به‌شمار می‌رفت، در حال حاضر هیچ رنگی از آن موفقیت پیشین ندارد. در وضع كنونی تنها می‌توان به برخی موارد استثناء از برنامه‌های مجموعه رنگین‌كمان دل‌خوش داشت. نمونه‌ای مثل مولی ساخته موسسه فرهنگی هنری صبا به طراحی، نویسندگی و كارگردانی نگار استخر كه فضای رویاپردازانه و كودكانه زیبایی را به تصویر می‌كشد. طراحی شخصیت‌های انیمیشن آن ساده، اما قوی و تأثیرگذارند، مدت برنامه كوتاه است و اطناب بی‌جهت ندارد و تركیب مناسبی میان ۳ فرم واقعی، انیمیشن و عروسكی به‌وجود آورده است. انیمیشن، فضای رویاگونه را تصویر می‌كند، شخصیت دختر برای همذات‌پنداری بیشتر مخاطب كودك با برنامه است و عروسك مولی نقش گوش شنوا و محرم رازهای دختربچه را به عهده دارد، همان‌كه نیاز دنیای پر رمز و راز كودكانه است.
رنگین‌كمان، صبح‌ها ساعت ۱۰ از شبكه۵ سیما پخش می‌شود
منبع: خبر گزاري آفتاب
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:56 توسط علی اعتصامی فر |

«ماکوندو»ی خیال انگیز آقای «مارکز»

Photo By Arash Ashoori Nia

«گابریل گارسیا مارکز» - یا چنان که دوستانش صدایش می کنند «گابو» - برای جماعت کتابخوان ایرانی شناخته شده تر از آن است که نیازی به معرفی اش باشد.

این نویسندۀ خیال پرداز کلمبیایی، که بیش از ۵۰ سال است قلم می زند و از پاورقی نویسی در روزنامه «ال اسپکتادور» تا دریافت مهم ترین جوایز ادبی راهی طولانی را طی کرده است،  یکی از نویسنگان محبوب بسیاری از ایرانی هاست. 

تقریبا تمامی آثار آقای «مارکز» به همراه زندگی نامه اش – گاه توسط چندین مترجم مختلف - تاکنون به فارسی ترجمه و بارها تجدید چاپ شده اند و تازه ترین اثر مارکز با عنوان «دلبرکان غمگین من» هم با وجود آن که پس از انتشار از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی غیر اخلاقی شناخته شد و نسخه های آن از کتاب فروشی های رسمی جمع شد، با فاصلۀ زمانی کوتاهی به بساط فروشندگان کتاب های ممنوعه در خیابان انقلاب نقل مکان کرده و اکنون نسخه های غیر قانونی آن هم در کنار «صد سال تنهایی» اثر دیگر همین نویسنده، بازار داغی دارد.

اما با وجود همۀ این علاقه مندی ایرانی ها به آقای «مارکز»، احتمالا حتی «گابو»ی خیال پرداز هم تعجب می کرد اگر می دانست به عنوان شخصیت اصلی یک نمایش «عروسکی – زنده»  در حال بازی در نمایشی در تهران بوده است.

مارکز؛ پیرمردی با بال های خیال

«ماکوندو» عنوان نمایشی به کارگردانی «آزاده انصاری» و نویسندگی «آرش پارساخو» است که بر اساس داستان «پیرمردی فرتوت با بال های بزرگ بزرگ» اثر «گابریل گارسیا مارکز» برای اجرا در صحنۀ تئاتر تهیه شده است.

در این نمایش، «گابریل گارسیا مارکز» نویسنده در قالب یک عروسک «ماروت» (۱)، هر روز پشت میز کارش می نشیند و سعی می کند با کمک عروسک گردان ها و بازیگرانش قصه ای را خلق کند.

«آزاده انصاری»، کارگردان نمایش، در این باره می گوید: «نمایش ماکوندو در واقع قرار است یک نمایش بدون دیالوگ باشد، اما ما نمی توانستیم از جادوی کلام مارکز چشم پوشی کنیم. به این فکر می کردیم که چطور می شود کلام جادویی مارکز در صحنه حضور داشته باشد؟ بنا بر این تصمیم گرفتیم که عروسک خود مارکز را هم وارد نمایش کنیم تا به شیوۀ خودش قصه اش را روایت کند.»

«ماکوندو»؛ «ماکوندو»ی جادویی



داستان هشت صفحه ای «پیرمردی فرتوت با بال های بزرگ بزرگ» در واقع زیربنای شکل گیری نمایش «ماکوندو» را تشکیل داده است. این داستان یکی از داستان های کوتاه اولیۀ مارکز است که در اولین کتاب او «توفان برگ» منتشر شده است.

اما آن چه هدف گروه اجرایی این نمایش بوده است نه به نمایش گذاشتن صرف یک داستان بسیار کوتاه، بلکه به نمایش گذاشتن خلاقیت در دنیای خیال انگیز آثار مارکز بوده است و به همین سبب به جای اسم این داستان کوتاه، عنوان کلی تر «ماکوندو» را برای نمایش خود برگزیده اند. 

ماکوندو

  • نویسنده: آرش پارساخو
  • کارگردان: آزاده انصاری
  • بازیگران و بازی دهندگان:
    افسانه ماهیان / رامین سیاردشتی / فرزین محدث / علی میلانی / مرضیه ایمان خانی/ فرزانه عاقلی / نسیم یاقوتی / نعیما کرمی و سیامک صفری
  • تئاترشهر - خرداد و تیر۱۳۸۷
    «گروه تئاتر معاصر»
«ماکوندو» در اصل عنوان دهکده ای خیالی در آثار «مارکز» است که محل وقوع بسیاری از داستان های کوتاه و بلند این نویسنده، از جمله محل رخ دادن ماجراهای رمان مشهور او «صد سال تنهایی» است. 

«آرش پارساخو»، که نویسندگی نمایشنامۀ «ماکوندو» را برعهده داشته است، در بارۀ انتخاب این نام برای نمایش می گوید: «ماکوندو به جغرافیای ذهنی مارکز اشاره دارد و مرزهای آن مرزهای ذهن آدمی است که توانسته دنیایی چون ماکوندو را بسازد، دنیایی که در آن واقعیت و فراواقعیت باهم ترکیب شده اند. از طرف دیگر احساس می کردیم «ماکوندو» برای کسانی که با مارکز آشنایی دارند اسم مشهور و شناخته شده ای است و می تواند مخاطب را در ارتباط بهتر با نمایش یک پله به ما نزدیک تر بکند. چون به نظرم اولین ارتباط مخاطب با ما از طریق همین اسم نمایش اتفاق می افتد.»

مارکز و جهان عروسک ها

آزاده انصاری در بارۀ انتخاب داستانی از «گابریل گارسیا مارکز» برای نمایش خود می گوید: «فکر می کنم فضای آثار مارکز به خصوص برای کارهای عروسکی جذابیت ویژه ای دارد.» و ادامه می دهد: «درونمایۀ داستان های مارکز دنیایی بین واقعیت و فراواقعیت شکل می گیرد و این نکته بستر مناسبی برای نمایش عروسکی ایجاد می کند. چون کاری که ما در دنیای نمایش عروسکی می کنیم هم همین است؛ از جهان واقعی می گذریم و وارد دنیای خیال و رویا می شویم.»

«ماکوندو» در اصل عنوان دهکده ای خیالی در آثار «مارکز» است که محل وقوع بسیاری از داستان های کوتاه و بلند  او، از جمله محل رخ دادن ماجراهای رمان مشهور وی، «صد سال تنهایی» است.

وی در بارۀ شیوه ای که برای اجرای این نمایش به کار گرفته شرح می دهد: «شیوۀ اجرایی این نمایش، ترکیبی است از حضور همزمان بازیگران بر روی صحنه در کنار بخش هایی که به صورت عروسکی اجرا می شود. به عبارت دیگر گاه شخصیت های داستان توسط بازیگران نمایش داده می شوند و گاه با استفاده از عروسک هایی در اندازه های مختلف. در لحظاتی که لازم می دیدیم ظرافت ها انسانی داستان مارکز را به نمایش بگذاریم از بازیگران زنده استفاده کرده ایم و هرجا که داستان به سمت دنیایی فراواقعی چرخیده قابلیت های دنیای عروسک ها را به کار گرفته ایم.»

از حکایت تا تئاتر

با این حال، اگر از خوانندگان حرفه ای و پر و پا قرص آثار مارکز باشید که به تماشای نمایشی بر اساس داستانی از مارکز می روید، بهتر است آمادۀ دیدن تغییرات گوناگونی در اصل  داستان مارکز باشید؛ این تغییرات غیر از مسائل همیشگی مربوط به سانسور که می تواند موجب تغییر شخصیت «کشیش» دهکده به «جادوگر» شود و غیر از کوتاه بودن داستان مارکز برای یک نمایش یک ساعته، دلایل دیگری دارند که به تفاوت های ادبیات و نمایش بر می گردند.

پارساخو در بارۀ علت لزوم تغییرات در داستان مارکز برای تبدیل شدن آن به نمایش توضیح می دهد: «پایه ای که مارکز برای ما فراهم می کرد قصۀ درخشانی بود که ظرافت های انسانی خوبی در آن نمایش وجود داشت و همین ظرافت های انسانی و عناصر آن داستانی بود که ما را جذب این قصه می کرد. اما قصه ای که مارکز نوشته بیشتر یک «حکایت» است تا یک روایت دراماتیک. ما برای این که چیزی را روی صحنه نشان بدهیم به روایت دراماتیک احتیاج داشتیم. احساس می کردیم عناصری که در خود داستان وجود دارند برای این که بتوانیم چیزی را به تماشاچی نشان بدهیم، کافی نیست. چون ما در نمایش نیاز داریم که چیزی را برای تماشاچی نشان بدهیم و نه این که آن را برایش تعریف کنیم. 



مارکز قصه اش را از طریق کلام تعریف می کند و در حکایت او ما با فضای زبانی، با گفتار و با ساختار زبانی مارکز نویسنده روبرو هستیم که هیچ یک به تصویر در نمی آیند. ما سعی کرده ایم برای تبدیل این نوشته به تئاتر برای عناصری که در قصه هست و ما نمی توانیم روی صحنۀ تئاتر نشان بدهیم، معادل های نمایشی پیدا کنیم.»

اما با این حال آقای پارساخو معتقد است این نمایش اگرچه برخی از اجزائش با داستان مارکز متفاوت است، ولی در نهایت در حرفی که می زند با داستان مارکز خیلی متفاوت نیست.

او می گوید : «ما در تمام طول کار می خواسته ایم به ایده های اساسی مارکز نزدیک بمانیم که به نظر من احترام شدیدی می گذارد به آزادی انسان ها و رها بودن انسان ها در جایی که دارند زندگی می کنند، رها بودن از قید و بندها، رها بودن از مرزها... .»

نسل تازۀ مخاطبان

به هر صورت می توان گفت نمایش «ماکوندو» در جلب نظر تماشاگران خود موفق بوده است. هر چند نمی توان به درستی تعیین کرد که چه تعدادی از این تماشاگران نمایش «ماکوندو» را به دلیل علاقه شان به داستان های مارکز برگزیده اند و چه تعداد از آنها به دلیل سابقۀ مثبت «گروه تئاتر معاصر» در اجرای نمایش هایی چون «شب های آوینیون»، «تنها ترین زیبای مرده» و «مرگ فروشنده».

اما با کمی دقت در میان این تماشاگران این نمایش تعداد به نسبت زیادی کودکان بالای هفت سال و نوجوانانی دیده می شوند که این نخستین برخوردشان با «گابو»ی نویسنده و یا حتی «تئاترشهر» است و پیش از هر چیز دیگری به خاطر دیدن «یک نمایش عروسکی» به تئاتر شهر آمده اند.

استفاده از دنیای جادوی عروسک ها روش خوبی برای «گابو»ی نویسنده، «گروه تئاتر معاصر» و حتی «تئاتر شهر» است تا نسل جدیدی از مخاطبان را با خود آشنا کنند. 

 (۱) عروسک «ماروت» عروسکی است که دست هایش دست های انسان است و صورت و بقیۀ بدنش عروسک است، فک می زند و پلک می زند.

منبع سایت زیگ زاگ(فیلتره زحمت نکشید!!!)

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:5 توسط علی اعتصامی فر |

سلام!

اين قراره بشه يك سر! يك سر از وسط يك مكعب اسفنجي با زدن قسمتهاي اضافيش به وسيله ي يك قيچي! اين كار مدت زيادي طول ميكشه!

امشب رو تا به حال بیدار موندم و به یه مساله فکر کردم...

اینکه چطور باید سطح فرهنگ و درک آدمهای جامعمون رو بالا ببریم؟!

این همه برنامه ساخته میشه و این همه اثر فرهنگی و کار فرهنگی ولی تاثیرش؟!......

یادمه پارسال که به یه کنسرت موسیقی سنتی رفته بودم دو سه نفر اوباش نشسته بودن پشت سرم و اصلا معلوم نبود برای چی پاشدن اومدن کنسرت!

نوازنده ی سنتور گروه زمانی که نوبت به تکنوازیش رسید حس عجیببی در چهرش موج میزد بغض کرده بود و مضرابهای سنتور انگار تو دستش میرقصیدند. یکی از پشت سری ها با صدای بلند گفت: "این یارو مادرش مرده داره گریه میکنه؟!" و زدن زیر خنده!

واقعا هنر و هنرمند در اذهان عمومی ینی چی یعنی کی؟ یعنی موجود فضایی؟ یعنی جن  و آل؟! انقدر برای بعضی ها هضم این عواطف مشکله؟!

امسال هم که وسط کنسرت شهرام ناظری در قزوین(البته به نقل از یه وبلاگ رسمی در زمینه ی موسیقی) یکی پا میشه صداشو میندازه تو گلوش داد میزنه: "شهرام یه دونه ای!!!!!.."

شب گذشته من و دوستم برای خرید لباس برای یکی از عروسکهای جدیدم راهی بازار شدیم عروسکم یک مرد حدودا ۵۰ سالست با قامتی کوتاه چون قد یک عروسک تاتر از یه حدی نمی تونه تجاوز کنه.(البته از نوعی که بهش میگن دستکشی) و ما رفتیم به قصد خرید یک دست کت و شلوار براش!

کاش اینکارو نمی کردیم البته من به این ماجرا عادت دارم و دیگه وقتی عروسک میگیرم دستم و میرم براش خرید به خنده های پشت سرم اهمیتی نمیدم ولی....

امشب بعضی ها به همه چیز توهین کردند به من... دوستم... کارم.... و عروسکی که ساختم.

کاش می دونستند پشت ساخت یک عروسک نمایشی چقدر زحمت و حوصله وجود داره و ای کاش ذره ای برای وجود اثری که من از روح و جسمم براش مایع میگذارم ارزش قائل بودن...

چرا عروسک شده وسیله ای برای شادی طرب و خندیدن؟؟

من یک سال و چندین ماه وقتم رو میگذارم برای تمسخر؟؟!

نمی دونم شاید مطالب وبلاگ من اونقدر طرفدار نداشته باشه که به گوش خیلیها برسه ولی من میخوام هر کسی رو که به وبلاگم میاد از ارزش کاری که انجامش میدم مطلع کنم!

تو جریان دیشب یکی از فروشنده ها که میخواست یه لباس رو به زور به ما قالب کنه گفت:

این که آدم نیست عروسکه هر چی تنش کردین کردین اهمیت نداره.

من تمام وجودم لزرید از خشم ولی سام(دوستم) در جوابش گفت ولی ساخته شده و اومدیم اینجا که بگیم ما میخوایم آدم حسابش کنیم!

از این جمله اش فوق العاده خوشحال شدم!

عروسک رو برداشتیم و آمدیم بیرون!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 2:32 توسط علی اعتصامی فر |

اسمشو گذاشتن چيستا!!!!!!

این یکی از آخرین کارهامه

کار عجله ایي شد ولی حس خوبی داره خیلی دوستش دارم.

کار به سفارش سازمان فرهنگی ورزشی شهرداری قزوین بود جالب بود که میخواستن دو روز مونده به رفتن روی صحنه سفارشش بدن!( امان از آدمهایی که نمی دونن ساخت عروسک صحنه ای و تلویزیونی چقدر مشکل و زمانبره!) اما خیلی لطف کردن و ۸ روز مونده به کارشون سفارش دادن!!!  خیلی جالبه این زمان خیلی کمتر از وقتیه که بايد برای طراحی و شخصیت پردازی عروسک روی کاغذ وقت گذاشت!!!

خیلی دوستش دارم ودلم براش تنگ شده اون آدمهایی که من میدیدم بعید میدونم مراقبش باشن.

خب دیگه از زمانی که رنگین کمان قر و قر عروسک آورد به برنامش و عروسک رو تبدیل کرد به یه موجود دم دستی همه یاد گرفتن یه برنامه بسازن با یه خاله و یه عروسک، که هی عروسکه اشتباه کنه هی خاله هه صداشو بندازه تو گلوش سر عروسکه داد بزنه و این روش هم واقعا چقدر موثره در تربیت کودکان و واقعا چقدر هم بچه ها دوست دارن يكي بزنه تو سر و كله ي يك شخصيت  عروسكي!!!

بچه كه بودم وقتي ميديدم يه عروسك در يه برنامه ۱۰۰ قسمتي هر روز و هر روز داره اشتباه ميكنه با خودم ميگفتم اين چقدر احمقه مگه ميشه يه نفر همش اشتباه كنه؟! اينا ظرايف اخلاقي يه كودكن كه متاسفانه هيچكس بهشون توجه نميكنه مخصوصا اونايي كه براي بچه ها كار ميكن!!!

اسمهاي عجيب و غريب و قلمبه سلمبه روي عروسكها ميگذارن و فقط به فكر اينن كه عروسكهاشون چقدر عجيب و غريب باشن ولي نه به صداش و نه شخصيتش و نه حركاتش به هيچ كدوم از اينها اهميت نمي دن.

بچه ها  با شخصیتها ی عروسکی حس همزاد پنداري پيدا ميكنن و هيچ كودكي دوست نداره شخصيت محبوبش توسط يه خاله يا عموي جيغ جيغو يا هر كس ديگه اي تحقير بشه!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:8 توسط علی اعتصامی فر |